Sunday, July 29, 2012

ّForgetting Everyone

واسه لباس سفیدت بود؟ واسه رژ لبِ خیلی قرمزت؟ نمی‌دونم. الان که فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا باید دنبال تویی که نمی‌شناختم اومدم. چرا وقتی گفتی بریم بیرون گفتم باشه؟
هنوز غروب نشده­‌بود و هوا گرم بود. هوای دم کرده‌ی فصل برنج، بوی شالیزار، عرقی که خشک نمی‌شه و موهای چربی که قیافه آدم رو عوض می‌کنه.
پیاده رفتیم شیطان‌کوه. از پله رفتیم بالا، همشُ، یادته؟ می‌دونی هیچ وقت دوباره از اون پله‌ها بالا نرفتم؟ حتی اون شبی که با نیلوفر رفته بودیم و بارونی بود و من خوشحال‌ترین آدم دنیا بودم؟
اون موقع چاق بودم و نفس می‌زدم و تو می‌خندیدی و چال می‌افتاد روی لپت و همین بود که منُ بالا می‌برد. تو چرا عرق نمی‌کردی؟ چقدر خوشحال بودی، چرا خسته نمی‌شدی؟ چرا من داشتم می‌مردم؟
وقتی رسیدیم بالا اون قدرگیج بودم که حتی تو خاطراتم هم نمی‌دونم اون موقع تله‌کابین درست‌ شده‌بود یا نه. لبه نشستیم. شهر زیر پامون بود، اون دریاچه گنده که گفتی ازش خوشت نمیاد چون مصنوعیه. بستنی خوردیم، شاتوتی بود و من خوشم‌نیومد. بعد باقالی خوردیم و ریخت روی لباس آبیِ من و تو اون قدر خندیدی که من باورم شد خنده‌داره. بهم گفتی چلفتی. می‌دونی هیچ وقت دیگه اون لباسُ نپوشیدم؟
اون بالا نشستیم تا غروب شد و آسمون قرمز شد و چراغا روشن شد، شب شد. یادته چی گفتی؟ یادته داشتی می‌گفتی هفته بعد عمل داری؟ سرم گیج رفت. گفتی به خاطر اینه که من یه چاقِ چلفتیم و باز خندیدی. من هم جلوت در اومدم که واسه باقالیه. می‌دونی چرا؟ چون نمی‌خواستم بگم چی فهمیدم.
ای کاش دوباره می‌دیدمت ، کاش می‌شد بفهمم که عملت خوب بوده. حتی کاش میشد خودمُ گول بزنم که همه این‌ها کار دراگ بوده.
تقدیم به Ana از Pixies.