هستی عزیزجان؟ بی قراری عزیزجان، چرا عزیزجان؟
عزیزجان غصه نخور، یه روزی میاد که این طور نیست، که میشه
خندید.
عزیزجان هوا صافه؟ مرغا صداشون میاد که سر غذا دعوا دارن؟
صدای بارون میاد؟ چرا نمی خندی عزیزجان؟ چی قشنگ تره از خنده تو؟
عزیزجان، این وقت شب صدای شغالا نمیاد؟ صدای سگا که الکی
پارس می کنن چی؟ پشه ها دور لامپ جمع نشدن؟
عزیزجان چرا غمگینی؟ چرا نمی ری یه نگاه به درختا کنی که
زیر سرما داره پوستشون می ترکه؟ به برف گوشه حیاط که چند ماهه آب نشده.
عزیزجان مگه چندبار قراره زندگی کنی؟ مگه چندبار هست که توی
زمستونِ نوزده سالگیت بری سفر؟
مگه چندبار دیگه قراره تو هوای بارونی غروب خورشیدُ ببینی؟
عزیزجان من نمی گم چیزی نیست این دردا، این زخما، من نمی گم
خوب میشن، نمی گم معجزه میشه. من نمی دونم چی میشه.
عزیزجان یه روزی، هزار سال بعد از امسال، نشونت میدم
امروزُ. اون موقع می خندی، دیگه لازم نیست بهت بگم. خودت می خندی. شاید من هم
بتونم بخندم.
شاید اون موقع من هم بتونم دهنمُ باز کنم، شاید اون موقع،
واسه خاطر تو، به من هم بال داده باشن.
عزیزجان اینجایی؟ عزیز جان منُ می بینی؟ عزیزجان؟
عزیزجان چرا خودتُ قایم کردی؟ چرا خودتُ از نور لامپ هم
قایم می کنی؟ چرا چشمات خیسه؟ چرا چشمای قشنگت خیسه؟
عزیزجان دیدی اول صبح، مه که میره کنار جنگل چی جوری میشه؟
صبحای سرد، وقتی میری کوه چشمات آب میاد و بعد سردیش رو روی صورتت می فهمی، حس
کردیش؟
عزیزجان نگران شب نباش، نگران روز نباش. نگران فردا نباش.
می دونی چرا؟ چون همه ش می گذره. بخوای نخوای می گذره.
این تویی که می مونی، می مونی تا آخر.
عزیزجان امسال برف نکرد، برف ندیدی، برف سال بعدُ چرا نمی
بینی؟
عزیزجان اشکاتُ پاک می کنی؟ واسه من می خندی؟ عزیزجان می
ذاری تو چشات نیگا کنم؟
عزیزجان می دونی چشم امید همه به توئه؟
تقدیم به Spiegel
Im Spiegel از Arvo Pärt.