گیج می خوردیم، از جوب رد شدن سر هر چارراه برامون
سخت ترین کار بود. راه نمیشد بریم. میگم اینجا کجاست؟ نمی دونه، یعنی نمی گه که
نمی دونه، کسشر می بافه. میگم بریم یه چیز بخوریم قبلش حداقل. شکم خالی که نمیشه
باز. رفتیم رسیدیم به یه پارکی. خیلی متشخصانه بود، یه دختره داشت سیگار می کشید،
گفتیم ما هم بکشیم، یعنی نمی دونم چرا. یه ساعت تو اون وضع دنبال تابلو گشتیم که
کودوم پارکه، بعد تازه یادمون افتاد که چرا همون اول از کسی نپرسیدیم اینجا کجاست.
یه کافه پیدا کردیم ولی جای اینکه بریم تو وایسادیم یه ربع بحث کردیم که ساندویچ
تکی بخوریم یا نه، به نظرش اینکه یه ساندویچ بگیریم و نصفش کنیم خیلی مسخره اومد
وغش کرده بود از خنده. بعد راه افتادیم، حالا پارکه کجا بود؟ محوطه خانه هنرمندان،
ساندویچی کجا پیدا کردیم؟ روبروی پارک ساعی، پیاد. شب شده بود. میگم همینجا
بخوریم. میگه اینجا گرونه، حالا تابلو قیمت نداشت اصلاً، رو هوا می گفت، رفتیم
بالایی، اصلاً فکر کنم رسیدیم تجریش. چه می دونم یه جا بود پیانو می فروختن. رفتیم
تو. کلی با یارو بحث کردیم که چی جوری باید اینا رو ببریم تو خونه که خط و اینا
نیوفته، یارو هم خیلی جدی ما رو قانع می کرد که بابا طوری نیست. حالا رو هم بیست
تومن تو جیبمون نبود. کل راهُ برگشتیم و یه چیزی خوردیم. رفتیم تو پارک و رفتیم
بالا. لش کردیم رو صندلی.
-
چرا نمی میریم؟
-
چه میدونم، جنگ شه بمیریم.
-
جنگ نشه، اون جور همه به گا میریم
-
چه فرقی داره؟ حداقل یه جور باحال بمیریم، یه چیز جدید.
البته من نمی خوام الان بمیرم آرزو دارم.
-
چی؟
-
می خوام برم سر کار پول درآرم
-
که چی بشه؟
-
چه میدونم، می خوام ببینم پول دربیاری چی جوریه. آرزوی دیگه
م اینه که جدا شم یه خونه بگیرم، می خوای بپرسی که چی میگم نمی دونم.
-
ولی پول دربیاری دیگه هی می خوای بیشتر دربیاری. ته نداره،
همیشه یه چیزی هست که نتونی بخریش و باید بیشتر پول داشته باشی.
-
نمی دونم. من فقط می خوام همه چیُ تجربه کنم، همین، چیز
دیگه هم نمی دونم.
تقدیم به Hunting Bears از Radiohead.