Monday, August 20, 2012

I'm that bad motherfucker called Stagger Lee


ساعت از نه گذشته‌بود، مغازه‌ی ماست‌بندی داشت تعطیل می‌کرد، از ور رفتنِ آخر وقت با دفترِ حساب‌ها تا انداختن سه تا قفلشُ با‌دقت نگاه‌کردم. از ایستگاه، مغازه کامل پیداست، همکف ساختمان دو طبقه‌ی قدیمی. طبقه دومش نمای آجری زشتی دارد، یک بار دیدم دختری پرده‌های کلفتشُ کنار زده و سیگار می کشد.
زانوهام درد گرفته‌بود، بیش‌تر زانوی راستم، باد سرد اشکِ چشممُ درآورده بود. خیلی وقت بود اتوبوس نیومده بود و کلی جمعیت تو ایستگاه جمع شده بود. راستش من از اتوبوس‌های BRT متنفرم، در اصل من از شلوغی متنفرم و این اتوبوس‌ها شدیدترین تجسمش هستند. بالاخره اتوبوس آمد. خیالم راحت بود چون اولین نفرِ صف بودم، حتماً با هل دادن بقیه می رفتم داخل، مسئله فقط سر خسارات وارده به  سر و کله و کمرم بود.
صحنه رفتن داخل اتوبوس نمونه‌ی کامل یک رقابت نفس‌گیر و پر استرسه: همه در حال هل دادنت رو به جلو مدام تکرار می‌کنند صبر کنید همه بیایند بیرون، بیرون آمدن آخرین مسافر سوتِ شروع مسابقه داخل رفتنه. ولی راستش خودِ داخل رفتن مثل صحنه تصادف چیزی نیست که کسی شرحش بدهد، یک لحظه سریع.
وقتی داخل اتوبوس بدن‌ها همه به هم فشرده است لازم نیست دستت رو به جایی بگیری، همین طور سفت به هم چسبیده مثل دانه‌های له‌شده انار، یک تکه گوشت بزرگ به اندازه اتوبوس. البته بین بخش مردانه و زنانه یه پرده‌ی فلزی هست پس باید گفت یک تکه گوشت به اندازه قسمت مردانه اتوبوس.
یکی از مسافران، شانه به شانه ی من، مردی بود که شاید چهل ساله، کوتاه تر از من با یک سیبیل پر‌پشت. مدام درباره هر اتفاقی که می‌افتاد حرف می‌زد: درباره ترمزکردن اتوبوس، باز شدن در، آدرس ایستگاه، کلاً همه چیز. جمله‌ها را با "کسکش "و "کیری " و از این دست تزئین می‌کرد. روبرویم پسری بود بیست و هفت - هشت ساله عینکی و خیلی مرتب. همان‌طور که انتظار دارید یک‌بار که مرد تز جدیدی صادر کرد آقا پسرِ قصه ما تذکر داد. ولی مسئله همین نبود، یعنی اتفاق‌های بعدی نشان داد همه‌ی حرف‌های مرد فقط مقدمه بود برای مرحله‌ی بعد.
شلوغی اتوبوس باعث گرم شدنش هم شده‌بود، عرق روی صورت همه معلوم بود ولی بدتر این بود که نمی شد درست نفس‌ کشید چون شکم جای کافی برای انقباض و انبساط نداشت. این فضا خودش به اندازه کافی خشن هست، نیاز به کبریت نداره.
پسره با لحن خشن به مرد گفت ساکت، یعنی گفت که داری کسشر میگی و اعصاب همه رو خورد کردی و خفه‌شو. بقیه هم تایید کردند. مردم همیشه حضور خودشونُ نشون می‌دهند. اینجا توی صورت مرد چیز ترسناکی دیدم. واقعاً ترسیدم و از پیاده‌شدن نفر بغلی استفاده‌کردم تا خودمُ از قضیه دور کنم. چشمای مرد برق زد وقتی پسر سرش داد می‌زد. هیچ ترس یا ناراحتی توی صورتش نبود حتی خوشحال هم شد. راستش دقیق یادم نیست چی گفت ولی شروعش این‌طور بود که گفت اگه نمی‌خوای بشنوی بیا کیرمُ بکن تو گوشِت، وقتی اینُ می‌گفت دستش صورت پسرُ هم می زد و عینکشُ کج می کرد و به صورتش فشار می‌داد. ابهت و شوکِ صحبت کردن مرد اتوبوسُ ساکت کرد، پسر خرد شد، قرمز شد و هیچی نمی‌گفت حتی وقتی مرد با خنده درباره مادر پسر صحبت می کرد.
چند تا ایستگاه بعد مرد پیاده شد، قهرمان‌طور. مردم از سر راهش کنار رفتند بدون اینکه بگه "آقا می خوام پیاده شم ".
بعد از رفتن مرد نگاه‌ها روی پسر بود. همه زیر چشمی بهش نگاه می کردند. یک چیزی ازش کم شده‌بود، زور می زد بگه حالش عادیه ولی حتی آخر خط هم هنوز صورتش قرمز بود.
راستش من همان اول می‌خواستم به مرد گیر بدهم، یعنی واقعاً اعصابمُ خرد می‌کرد، آخر قضیه کلی خدا رو شکر کردم.

تقدیم به Stagger Lee از Nick Cave & The Bad Seeds.

No comments:

Post a Comment