Sunday, June 30, 2013

And it follows me like a dog, And it brought me to my knees.

از این بدن بیرون آمدن. به بالا. به قدیم و وقتی که پرواز می کردیم و هوا داخل رگ ها بود. که نور از دستمان رد می شد. هزار سال پیش که هوا سرد و می خزیدیم.
تمام رگ های من رودخونه ن و من تمام آب هایی که داخلشون می گذرهرو می بینم. من می دونم که بویی که وقتی این آهنگُ گوش میدم توی کله م می پیچه چیه. تمام این که هوا رو کدر کرده. که هیچی نمی بینم
که قفسه سینه م میاد بالا و میرم روی هوا که انگار توی سینه م آتیش می پیچه. که انگار اژدها باشم رو به داخل. که روی زمین نشستن سخته و فقط خوابیدن. که چشما به سمت بالا بره. که سیاهی رو می خورم و شیرینه و که سفیدی تلخه که رنگ ها مزه ن.
قبل از همه این ها. که تازه بودیم. که زخم ها هنوز نبود. که می خندیدیم. که تمام چیز ها روی مان نوشته نبود و میشد. داخل هوا رو دیدن.
که ممکن بود؟ هیچ وقت؟ خواب هایی که می بینم از کجاست؟ همه جا کی پرشده؟ و این قدر پایین؟
که ساعت های پشت هم بالا و پایین و نتونستن. سالها. که مردن.
که همه چیز همیشه برای تو. که همه جا برای تو. که همه وقت ها برای تو. که من فقط کوچک تر و رفتن.
که بیش تر از این نمی شه.
وقتی که درخت های شب و ستاره ها از کنار چشم ها فوت می شن به عقب.
که من دورم. که سال ها فاصله ست. حتی از خودم. که جدا میشم و نمی چسبم دیگه. که از چشمهام بیرون می زنم و بخار می شم به هوا.
سنگ زرد و سیاه از زردی و نایلون. آتش قرمز و آبی که صدای فرو رفتن می داد. خرده های ریخته روی زمین که جمع نمی شوند و تو می روند و مچاله شدن و مچاله شدن و جمع شدن و سردی که گرم نمیشه. که اهمیت این ها چیه؟
من بالا میارم. بالا آورده شدم. که تمام چیزها همین بود. همه مدت ها. طول های دراز. که مغز کوچیک من نمیرسه
ساکت. که از من دیگه صدایی نیست. نگران نباش. آروم و ساکت. که هیچ صدایی هیچ معنی نداره و همه یک چیزن و هیچ فرقی نداره. که تصویر ها کناره دارن و معلق توی هوا. رنگ های رفته. که زدن بیرون از بدن. بیرون بودن و از سقف به پایین. که از من بیش تره این همه نور. من ضعیف تر از این همه ام.
زورم نمی رسه.

تقدیم Bodysnatchers به از Radiohead.

Sunday, June 16, 2013

4

1
نشسته بودم که بیای. ساعت چار. یعنی راستش رو بخوای از ساعت یه ربع به چار اون جا نشسته بودم که بیای، چون من آدمی هستم که همیشه یه ربع زود تر می رسم و نمی دونم چرا. بعد چار که شد تازه گفتی دیر می رسی. بعد چار و نیم شد گفتی خیلی دیر می رسی. بعد شیش که شد تازه رسیدی. اون فلاسک دستت بود و اومدی. لای در اتوبوس مونده بودی، خسته شده بودی. هوا یادته چه سرد بود؟ چرا اون روزا همیشه این جوری بودن؟ بعد من خنگ ورداشته بودم اون تی شرت سورمه ای ه که یقه ش اون جوریه رو پوشیده بودم. بابا همین هفته پیش اون تی شرته پاره شد، پشتش سوراخ شد، یادم باشه قضیه ش رو برات بگم. یادته که لیوان نداشتی برا من؟ برا خودت هم نداشتی چرا؟ مجبور شدیم بریم لیوان بخریم از اون مغازه مسخره تو محوطه پارک. من گفتم بریم دو تا همین جوری ورداریم چون کسی حواس ش نیست ولی تو عین همه این آدمای دور و برم آداب اجتماعی سرت می شد. فکر کنم خیلی گند دماغانه رفتار کردم اون روز. کلاً من چنین آدمی م که اول ش انگار اره تو کون م فرو رفته باشه. بعدش هم که راه میوفتم انگار بخوام اون اره رو بکنم تو کون طرفم.  خلاصه اینکه کلی سرد بودا ولی دمت گرم. خوش گذشت، کل روزای بعدی ش هم خوش گذشت. هر وقتی که تو هستی خوش می گذره.
2
بابا دیر نمی رسیدم که، تو گفتی چار. من هم گفتم خب چار. ولی هنوز سه و نیم بود که تو تکست دادی که رسیدی پارک و توش نشستی، من حتی آهنگی که داشتم اون لحظه گوش می دادم یادمه. من چه می دونستم این قدر زود میای. بعد واقعاً تو اتوبوس بودم دیگه و کاری نمی شد کرد. یعنی یه اتوبوس دیگه هم تازه باید سوار می شدم تا برسم اون جا. یه شوخی کردم باهات سر این دیر رسیدن که طبق معمول نفهمیدی ش و جدی گرفتی و تعارف کردی که راحت باش و عجله نکن، حتی دقیقاً تعارف ت یادمه که چقدر یخ بود. بعد البته من عجله کردم. موتور گرفتم که زود بیام. موتور سواری واقعاً به من حال میده دیگه. عین سگ می ترسم ولی خب حال میده. هوا این قدر گرم بود که وقتی از اتوبوس بیرون اومدم فهمیدم چه کولر قوی داشته ولی خب موتور خنک کرد من رو. خوب رسیدم و تقریباً چار و پنج دیقه بود که رسیدم اون جا. بعد تو با اون قیافه با کلاس ت اومدی سلام کنی. چقدر پاپ. چقدر نرمال. بعد کلی راه رفتیم و کسشر گفتیم. راستش اون موقع هم از دیدم کسشر بود. بچه گونه بود. ولی خب روم نمیشد بگم. یعنی راستش بخوای هی به شوخی می گفتم ولی خب چون تو شوخی حالی ت نمیشه فکر می کردی دارم جدی میگم. فکر کنم این بار دوم از اون دوباری بود که تنها دیدمت. خوش نگذشت. نمی دونم چراش رو. راستش با تو هیچ وقت خوش نگذشت. یه جوری بود همه ش.
تقدیم به An Audience With The Pope از Elbow.


Tuesday, January 29, 2013

عزیزجان؟


هستی عزیزجان؟ بی قراری عزیزجان، چرا عزیزجان؟
عزیزجان غصه نخور، یه روزی میاد که این طور نیست، که میشه خندید.
عزیزجان هوا صافه؟ مرغا صداشون میاد که سر غذا دعوا دارن؟ صدای بارون میاد؟ چرا نمی خندی عزیزجان؟ چی قشنگ تره از خنده تو؟
عزیزجان، این وقت شب صدای شغالا نمیاد؟ صدای سگا که الکی پارس می کنن چی؟ پشه ها دور لامپ جمع نشدن؟
عزیزجان چرا غمگینی؟ چرا نمی ری یه نگاه به درختا کنی که زیر سرما داره پوستشون می ترکه؟ به برف گوشه حیاط که چند ماهه آب نشده.
عزیزجان مگه چندبار قراره زندگی کنی؟ مگه چندبار هست که توی زمستونِ نوزده سالگیت بری سفر؟
مگه چندبار دیگه قراره تو هوای بارونی غروب خورشیدُ ببینی؟
عزیزجان من نمی گم چیزی نیست این دردا، این زخما، من نمی گم خوب میشن، نمی گم معجزه میشه. من نمی دونم چی میشه.
عزیزجان یه روزی، هزار سال بعد از امسال، نشونت میدم امروزُ. اون موقع می خندی، دیگه لازم نیست بهت بگم. خودت می خندی. شاید من هم بتونم بخندم.
شاید اون موقع من هم بتونم دهنمُ باز کنم، شاید اون موقع، واسه خاطر تو، به من هم بال داده باشن.
عزیزجان اینجایی؟ عزیز جان منُ می بینی؟ عزیزجان؟
عزیزجان چرا خودتُ قایم کردی؟ چرا خودتُ از نور لامپ هم قایم می کنی؟ چرا چشمات خیسه؟ چرا چشمای قشنگت خیسه؟
عزیزجان دیدی اول صبح، مه که میره کنار جنگل چی جوری میشه؟ صبحای سرد، وقتی میری کوه چشمات آب میاد و بعد سردیش رو روی صورتت می فهمی، حس کردیش؟
عزیزجان نگران شب نباش، نگران روز نباش. نگران فردا نباش. می دونی چرا؟ چون همه ش می گذره. بخوای نخوای می گذره.
این تویی که می مونی، می مونی تا آخر.
عزیزجان امسال برف نکرد، برف ندیدی، برف سال بعدُ چرا نمی بینی؟
عزیزجان اشکاتُ پاک می کنی؟ واسه من می خندی؟ عزیزجان می ذاری تو چشات نیگا کنم؟
عزیزجان می دونی چشم امید همه به توئه؟
تقدیم به Spiegel Im Spiegel  از  Arvo Pärt.

Tuesday, November 13, 2012

Hunting Bears


گیج می خوردیم، از جوب رد شدن سر هر چارراه برامون سخت ترین کار بود. راه نمی‌شد بریم. میگم اینجا کجاست؟ نمی دونه، یعنی نمی گه که نمی دونه، کسشر می بافه. میگم بریم یه چیز بخوریم قبلش حداقل. شکم خالی که نمیشه باز. رفتیم رسیدیم به یه پارکی. خیلی متشخصانه بود، یه دختره داشت سیگار می کشید، گفتیم ما هم بکشیم، یعنی نمی دونم چرا. یه ساعت تو اون وضع دنبال تابلو گشتیم که کودوم پارکه، بعد تازه یادمون افتاد که چرا همون اول از کسی نپرسیدیم اینجا کجاست. یه کافه پیدا کردیم ولی جای اینکه بریم تو وایسادیم یه ربع بحث کردیم که ساندویچ تکی بخوریم یا نه، به نظرش اینکه یه ساندویچ بگیریم و نصفش کنیم خیلی مسخره اومد وغش کرده بود از خنده. بعد راه افتادیم، حالا پارکه کجا بود؟ محوطه خانه هنرمندان، ساندویچی کجا پیدا کردیم؟ روبروی پارک ساعی، پیاد. شب شده بود. میگم همین‌جا بخوریم. میگه اینجا گرونه، حالا تابلو قیمت نداشت اصلاً، رو هوا می گفت، رفتیم بالایی، اصلاً فکر کنم رسیدیم تجریش. چه می دونم یه جا بود پیانو می فروختن. رفتیم تو. کلی با یارو بحث کردیم که چی جوری باید اینا رو ببریم تو خونه که خط و اینا نیوفته، یارو هم خیلی جدی ما رو قانع می کرد که بابا طوری نیست. حالا رو هم بیست تومن تو جیبمون نبود. کل راهُ برگشتیم و یه چیزی خوردیم. رفتیم تو پارک و رفتیم بالا. لش کردیم رو صندلی.
-          چرا نمی میریم؟
-          چه میدونم، جنگ شه بمیریم.
-          جنگ نشه، اون جور همه به گا میریم
-          چه فرقی داره؟ حداقل یه جور باحال بمیریم، یه چیز جدید. البته من نمی خوام الان بمیرم آرزو دارم.
-          چی؟
-          می خوام برم سر کار پول درآرم
-          که چی بشه؟
-          چه میدونم، می خوام ببینم پول دربیاری چی جوریه. آرزوی دیگه م اینه که جدا شم یه خونه بگیرم، می خوای بپرسی که چی میگم نمی دونم.
-          ولی پول دربیاری دیگه هی می خوای بیشتر دربیاری. ته نداره، همیشه یه چیزی هست که نتونی بخریش و باید بیشتر پول داشته باشی.
-          نمی دونم. من فقط می خوام همه چیُ تجربه کنم، همین، چیز دیگه هم نمی دونم.

تقدیم به Hunting Bears از Radiohead.

Friday, November 9, 2012

I should have kissed you when we were alone


می لرزیدم قشنگ، فکر کنم اگه کسی بهم توجه می کرد می فهمید، ولی خوبیش اینه که کسی به کسی توجه نمی کنه. اگر هم بکنه تو مترو نمی کنه. تو خیابون نمی کنه. داشتم می چرخیدم واسه خودم. یه بارون آرومی هم بود که همون کلاه سویی شرت خرجش بود. یهو دیدمش. یعنی دیدمشون. چندتایی واستاده بودن و می خندیدن، بلند بلند گفتم یا حضرت عباس گاییده شدم، کسی نشنید، کسی گوش نمیده، مثل این بود که یهو رفته باشم تو کوره. رفتم جلو، چاره نبود. دهنم قفل شد. می فهمی چی میگم؟ قفل. من که زر زدنم مثل رادیو می مونه خفه شدم. بالا و پایین دهنمُ انگار چسب زده باشن، چار پنج ساعت فقط دو سه تا جمله.
نه اینکه بدم بیاد ازش. یعنی هیچ نفرتی ازش ندارم. فقط می خوام نباشه. بمیره یا هرچی. نباشه. می دونم مریضه این حرفم. می دونم کثافته. می دونم. ولی همینه. حالا عین کسخلا نمیگم با من تو خوب و خوشی، با اون بدی. نمیگم آینده مال ماست و این کسشرا. فقط میگم من می خوامت. می دونم باهاش خوبی و همین بهم عذاب میده، عذاب وجدان میده، که چیزیُ می خوام که به ضررته، یعنی از خودآزاری گذشته و دیگه سادیسمه.
جدی منُ چرا دور خودت نگه می داری؟ اصلاً نگه می داری یا من دارم موس موس می کنم؟ چرا؟ فکر می کنی مثلاً من چی باشم؟ اصلاً نکنه من بدبختیِ توام که نمی دونی چی جوری از سرت بازش کنی؟ این جور وقتا آدم رقت انگیز میشه، یه جوریه که انگار لباسش گه کلاغ گرفته، انگار شل می زنه. هر حرفی بزنی مسخره است. نمیشه به هیچکس چیزی گفت. مسخره میشی.
نمی تونستم بهش نگاه کنم درست، نمی تونستم درست باهاش حرف بزنم، همه چیز برام یه جوری میشد، انگار هوا گرم باشه و آدم خوابش بیاد، تو مه‌ش گم شدم. به خودم گفتم ولش کن، اگه یه قدم جلوتر برم به گا میره، خودم به گا میرم. ترسیدم، بی خیالش شدم. یعنی چاره دیگه نبود که.

تقدیم به CHEERS DARLIN'  از DAMIEN RICE.

Monday, August 20, 2012

I'm that bad motherfucker called Stagger Lee


ساعت از نه گذشته‌بود، مغازه‌ی ماست‌بندی داشت تعطیل می‌کرد، از ور رفتنِ آخر وقت با دفترِ حساب‌ها تا انداختن سه تا قفلشُ با‌دقت نگاه‌کردم. از ایستگاه، مغازه کامل پیداست، همکف ساختمان دو طبقه‌ی قدیمی. طبقه دومش نمای آجری زشتی دارد، یک بار دیدم دختری پرده‌های کلفتشُ کنار زده و سیگار می کشد.
زانوهام درد گرفته‌بود، بیش‌تر زانوی راستم، باد سرد اشکِ چشممُ درآورده بود. خیلی وقت بود اتوبوس نیومده بود و کلی جمعیت تو ایستگاه جمع شده بود. راستش من از اتوبوس‌های BRT متنفرم، در اصل من از شلوغی متنفرم و این اتوبوس‌ها شدیدترین تجسمش هستند. بالاخره اتوبوس آمد. خیالم راحت بود چون اولین نفرِ صف بودم، حتماً با هل دادن بقیه می رفتم داخل، مسئله فقط سر خسارات وارده به  سر و کله و کمرم بود.
صحنه رفتن داخل اتوبوس نمونه‌ی کامل یک رقابت نفس‌گیر و پر استرسه: همه در حال هل دادنت رو به جلو مدام تکرار می‌کنند صبر کنید همه بیایند بیرون، بیرون آمدن آخرین مسافر سوتِ شروع مسابقه داخل رفتنه. ولی راستش خودِ داخل رفتن مثل صحنه تصادف چیزی نیست که کسی شرحش بدهد، یک لحظه سریع.
وقتی داخل اتوبوس بدن‌ها همه به هم فشرده است لازم نیست دستت رو به جایی بگیری، همین طور سفت به هم چسبیده مثل دانه‌های له‌شده انار، یک تکه گوشت بزرگ به اندازه اتوبوس. البته بین بخش مردانه و زنانه یه پرده‌ی فلزی هست پس باید گفت یک تکه گوشت به اندازه قسمت مردانه اتوبوس.
یکی از مسافران، شانه به شانه ی من، مردی بود که شاید چهل ساله، کوتاه تر از من با یک سیبیل پر‌پشت. مدام درباره هر اتفاقی که می‌افتاد حرف می‌زد: درباره ترمزکردن اتوبوس، باز شدن در، آدرس ایستگاه، کلاً همه چیز. جمله‌ها را با "کسکش "و "کیری " و از این دست تزئین می‌کرد. روبرویم پسری بود بیست و هفت - هشت ساله عینکی و خیلی مرتب. همان‌طور که انتظار دارید یک‌بار که مرد تز جدیدی صادر کرد آقا پسرِ قصه ما تذکر داد. ولی مسئله همین نبود، یعنی اتفاق‌های بعدی نشان داد همه‌ی حرف‌های مرد فقط مقدمه بود برای مرحله‌ی بعد.
شلوغی اتوبوس باعث گرم شدنش هم شده‌بود، عرق روی صورت همه معلوم بود ولی بدتر این بود که نمی شد درست نفس‌ کشید چون شکم جای کافی برای انقباض و انبساط نداشت. این فضا خودش به اندازه کافی خشن هست، نیاز به کبریت نداره.
پسره با لحن خشن به مرد گفت ساکت، یعنی گفت که داری کسشر میگی و اعصاب همه رو خورد کردی و خفه‌شو. بقیه هم تایید کردند. مردم همیشه حضور خودشونُ نشون می‌دهند. اینجا توی صورت مرد چیز ترسناکی دیدم. واقعاً ترسیدم و از پیاده‌شدن نفر بغلی استفاده‌کردم تا خودمُ از قضیه دور کنم. چشمای مرد برق زد وقتی پسر سرش داد می‌زد. هیچ ترس یا ناراحتی توی صورتش نبود حتی خوشحال هم شد. راستش دقیق یادم نیست چی گفت ولی شروعش این‌طور بود که گفت اگه نمی‌خوای بشنوی بیا کیرمُ بکن تو گوشِت، وقتی اینُ می‌گفت دستش صورت پسرُ هم می زد و عینکشُ کج می کرد و به صورتش فشار می‌داد. ابهت و شوکِ صحبت کردن مرد اتوبوسُ ساکت کرد، پسر خرد شد، قرمز شد و هیچی نمی‌گفت حتی وقتی مرد با خنده درباره مادر پسر صحبت می کرد.
چند تا ایستگاه بعد مرد پیاده شد، قهرمان‌طور. مردم از سر راهش کنار رفتند بدون اینکه بگه "آقا می خوام پیاده شم ".
بعد از رفتن مرد نگاه‌ها روی پسر بود. همه زیر چشمی بهش نگاه می کردند. یک چیزی ازش کم شده‌بود، زور می زد بگه حالش عادیه ولی حتی آخر خط هم هنوز صورتش قرمز بود.
راستش من همان اول می‌خواستم به مرد گیر بدهم، یعنی واقعاً اعصابمُ خرد می‌کرد، آخر قضیه کلی خدا رو شکر کردم.

تقدیم به Stagger Lee از Nick Cave & The Bad Seeds.

Sunday, July 29, 2012

ّForgetting Everyone

واسه لباس سفیدت بود؟ واسه رژ لبِ خیلی قرمزت؟ نمی‌دونم. الان که فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا باید دنبال تویی که نمی‌شناختم اومدم. چرا وقتی گفتی بریم بیرون گفتم باشه؟
هنوز غروب نشده­‌بود و هوا گرم بود. هوای دم کرده‌ی فصل برنج، بوی شالیزار، عرقی که خشک نمی‌شه و موهای چربی که قیافه آدم رو عوض می‌کنه.
پیاده رفتیم شیطان‌کوه. از پله رفتیم بالا، همشُ، یادته؟ می‌دونی هیچ وقت دوباره از اون پله‌ها بالا نرفتم؟ حتی اون شبی که با نیلوفر رفته بودیم و بارونی بود و من خوشحال‌ترین آدم دنیا بودم؟
اون موقع چاق بودم و نفس می‌زدم و تو می‌خندیدی و چال می‌افتاد روی لپت و همین بود که منُ بالا می‌برد. تو چرا عرق نمی‌کردی؟ چقدر خوشحال بودی، چرا خسته نمی‌شدی؟ چرا من داشتم می‌مردم؟
وقتی رسیدیم بالا اون قدرگیج بودم که حتی تو خاطراتم هم نمی‌دونم اون موقع تله‌کابین درست‌ شده‌بود یا نه. لبه نشستیم. شهر زیر پامون بود، اون دریاچه گنده که گفتی ازش خوشت نمیاد چون مصنوعیه. بستنی خوردیم، شاتوتی بود و من خوشم‌نیومد. بعد باقالی خوردیم و ریخت روی لباس آبیِ من و تو اون قدر خندیدی که من باورم شد خنده‌داره. بهم گفتی چلفتی. می‌دونی هیچ وقت دیگه اون لباسُ نپوشیدم؟
اون بالا نشستیم تا غروب شد و آسمون قرمز شد و چراغا روشن شد، شب شد. یادته چی گفتی؟ یادته داشتی می‌گفتی هفته بعد عمل داری؟ سرم گیج رفت. گفتی به خاطر اینه که من یه چاقِ چلفتیم و باز خندیدی. من هم جلوت در اومدم که واسه باقالیه. می‌دونی چرا؟ چون نمی‌خواستم بگم چی فهمیدم.
ای کاش دوباره می‌دیدمت ، کاش می‌شد بفهمم که عملت خوب بوده. حتی کاش میشد خودمُ گول بزنم که همه این‌ها کار دراگ بوده.
تقدیم به Ana از Pixies.